داستانک «ساختمان غریبه‌ها»

 جلو می‌رفتم و می‌گفتم: «چه سگ نازی. عاشق این سگ‌های سفید و پشمالو‌ام.» در ادامه اسم سگ را می‌پرسیدم. بعد می‌رفتم سراغ معنی اسم یا دلیل انتخابش. این‌گونه سر صحبت باز می‌شد. این‌گونه با هر ملاقات تصادفی یک لبخند واقعی شکل می‌گرفت. سلام‌هایمان معنا پیدا می‌کرد. کمتر غریب می‌شدیم. می‌دانستیم میان این همه پنجره یک […]

داستانک «هلیکوپتر»

صدای هلیکوپتر که آمد لرزه بر اندامش افتاد. با تمام جان فریاد کشید: «کمک… .» آشفته به زمین خورد. بی‌اختیار دستانش را به سمت پنجره تکان می‌داد و فریاد ‌‌می‌زد: «کمک… کمک… .» طول کشید تا کمک‌کردند ژنرال‌ پیر به ویلچرش بازگردد.

داستانک «هم‌بازی»

می‌نوشتم و می‌خندید. قهقهه‌هایش مرا هم به خنده انداخته بود. هر صفحه که کامل می‌شد سریع صفحه‌ی دیگری می‌آورد. من هم تندی کلمه‌ بارانش می‌کردم. از ته دل می‌خندیدیم. او از قلقلک قلم من و من از خنده‌های او. زمان به حاشیه رفته بود. می‌خندید و ورق می‌زد. می‌خندیدم و می‌نوشتم. مشغول بودیم که دیدم […]

گزین‌گویه 38

عادت مهارت‌ساز است؛ چه مهارت نوشتن باشد چه مهارت ننوشتن.    

داستانک «دلیل فرمانده پسند»

حال سرباز خوب نبود. نمی‌دانست مشکل چیست. به سختی گام برمی‌داشت و مدام زمین می‌خورد. بار اول که فرمانده شرح حال خواست، چیزی برای گفتن نداشت. با هر افتادنش فرمانده فریاد می‌کشید: «بلند شو تنبل.» حالش از خودش به هم ‌‌می‌خورد. نمی‌خواست تنبل باشد. انتخابش جنگیدن بود اما زمین می‌خورد. زمین می‌خورد و می‌شنید تنبل […]